تبليغاتX
مِــــيْـــــــــــدی
یادداشت های یک مهندس
حقیقتش را بخواهید یکی دیگر از دلایل کم نویسی ام اینست که در مورد هر موضوع روزی که بخواهی بنویسی می بینی چندین مطلب بسیار خوب قبل از شما در این مورد نوشته شده.

امروز می خواستم در مورد اختلافات حماس و فتح بنویسم ولی باز دیدم همه بسیار بهتر از من در این مورد نوشته اند.به هر حال نمی دانم که آیا باید تئوری توطئه را باور کرد ،که تا گروهی پرکار و مردمی بر سر کار می آید تا به نفع ملت خود کار کند دشمنان این اجازه را نمی دهند و انواع بحرانها را و سنگ اندازی ها را شروع می کنند.

یا شاید هم نه این حماقت و بی درایتی و لجبازی و دیدن نوک دماغ است که باعث می شود حماس و فتح به این راه بروند.من که دومی را باور دارم.باور کنید اگر اسرائیل می دانست که با سر کار آمدن حماس اینجوری خیالش راحت می شود و در گوشه ای به نظاره می نشیند کاری می کرد که حماس زودتر سر کار بیاید.

دیروز فیلم اقای خاتمی را می دیدم که جنجالی به پا کرده این شعر معروف ایرج میرزا تقدیم به اقای خاتمی.

بر سر در کاروانسرایی ----- تصویر زنی به گچ بریدند
ارباب عمائم این خبر را ----- از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا خلق----- روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد ----- تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق ----- می رفت که مومنین رسیدند
این آب ببرد آن یکی خاک ----- یک پیچه ز گل بر او کشیدند
ناموس به باد رفته ای را ----- با یک دوسه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست ----- رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی ----- چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را ----- پاچین عفاف می دریدند
بالجمله تمام مردم شهر ----- در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد ----- مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا ----- یکباره به صور می دمیدند
اینست که پیش خالق و خلق ----- طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم ----- از رونق ملک ناامیدند

 

مطلب بعدی هم در مورد جمع شدن در مقابل سفارت انگلیس وای که چقدر شجاعت و جرات لازم دارد که با حمایت دولت و نیروی انتظامی بروی جایی و عربده بکشی

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:49  توسط مِــــيْـــــــــــدی 
بدنبال نوشتن مطلب دیروزی و فکر کردن به دلایل در جا زدن شهرمان و خواندن مطلبی در وبلاگ ماهرویان که دیروز هم لینکش را در نوشته ام قرار دادم ،در مورد پیشینه  و تاریخ نه چندان دور شهرمان، نظر زیر از عمو اروند در وبلاگ دیلمی در پای مطلب "یاد تلیفون هندلی"  را به عنوان تاییدی بر آن نوشته دیدم.گفتم بد نیست شما هم آنرا ببینید.

کرامت جان من در همان سال‌ها آرزو داشتم که بخشدار دیلم بیدم نه خورموج که هم تلفن داشت و می‌شد با همدان و تهران، تماسی گرفت و هم به آبادان نزدیک بود. زمانی که فرماندار کل که بمن محبتی داشت، پرسید " دوست داری بخشدار کجا باشی؟" گفتم: دیلم.
ولی او مرا به دیر فرستاد که اشتباه فهمیده بود. و این خود داستانی شنیدنی دارد. شاید روزی نوشتم‌اش.

در ادامه بیاد خاطره ای دیگر از یکی از قدیمی ها افتادم و اینکه آنزمان هم دیلم شهری بوده دو قطبی و محل درگیری که یک سمت آن مرحوم ... اصلا ولش کنید از ان اختلافات و آن در گیری ها دیگر کمتر کسی مانده و من به دلایلی هنوز هم نمی خواهم از ریشه ی این اختلافات بنویسم ولی ریشه آن اختلافات من را بیاد این ضرب المثل می اندازد که:

هفت درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

در مورد عمو اروند یا محمد افراسیابی، هم باید بگویم که خاطرتشان بسیار خواندنی است و کوله باری از تجربیات سالیان  دور ودراز ،و همین طور که گفته مدتی را هم بخشدار خورموج بوده و الان هم در سوئد زندگی می کند.و مدتی است که از طریق اینترنت همدیگر را می شناسیم.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:50  توسط مِــــيْـــــــــــدی 
اینروز ها بعضی از پستهای همشهری هایم را که می خوانم احساس بسیار بدی به من دست می دهد و بوی نامطبوعی به مشامم می رسد.وخاطراتی از سالهای بسیار دوری در ذهنم تداعی می شود و واقعا متاسف می شوم .خاطرات بسیار زشتی از گوشه های ذهنم بیرون می اید و کلماتی مثل حجتی و حزبی برایم تداعی می شود و شعار مرگ بر ها را بر در خانه مان برایم تداعی می شود.گرچه از قبل هم در نظراتی به این دوستان نظرم را گفته ام ولی از امروز برای محکوم کردن و اعلام بیزاریم از این گونه جریانات ،بعضی از لینکها را از وبلاگم بر می دارم.و از این گونه افراد هم درخواست دارم لینک مرا از وبلاگهایشان بردارند. البته در جایی دیگر هم در وبلاگی دیگر چنین پست زیبایی می بینم و با خودم فکر می کنم شاید علت همه ی این درجا زدنها ،همین درگیریها و تخریبها و همین بوی نامطبوع باشد.و شاید باید فکر کنیم "ما چگونه ما شدیم ؟".در اینجاست که این شعر در ذهنم تداعی می شود.

درآن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند                   من از ناباوری آنجا محبت جستجو کردم

در پایان باید بگویم هدفم از این نوشته فقط بیان دغدغه های فکری خودم می باشد و به دنبال جانب داری از هیچ فردی نیستم و یا قصد بحث و درگیری با هیچ شخصی را ندارم.

جدیدا تصمیم گرقته ام بیشتر از دغدغه های فکری خودم بنویسم.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:40  توسط مِــــيْـــــــــــدی 
این فیلترینگ مسخره هم روز بروز داره بیشتر و بیشتر می شه امروز سایت بلاگ نیوز هم برای من فیلتر شده بقیه را نمی دانم ولی مطمئنا تا چند روز دیگه همه ی جا ها فیلتر می شه.

هیچ فیلتر شکن بدرد بخوری هم ندارم شدیدا نیاز به یک سایت که فضای مجانی بده و PHP رو هم ساپورت کنه  دارم البته به شرطی که توی ایران بشه ریجیستر شد.اگر سراغ دارید بگید تا بتونم یک فیلتر شکن مجانی برای خودم بسازم.که از شر همه ی این فیلترهای مسخره راحت بشم.

اینجاست که حافظ می گه

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت  رخت بربندم و تا ملک سلیمان برم 

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 18:3  توسط مِــــيْـــــــــــدی 
چند دقیقه پیش داشتم یکی از کلیپ هایی که امروزه روی همه ی موبایلها پیدا میشه رو نگاه می کردم یک فیلم واقعی از حمله ی یک شیر در قفس به یک انسان که ظاهرا مسوول غذا دادن به شیر بود.اینطور که می گفتند فیلم در سیرکی در مشهد گرفته شده بود.جالب  این بود که حدود ده دقیقه شیر کتف این بیچاره به دهن گرفته بود و تنها یک نفر سعی می کرد از بیرون از قفس با یک تکه چوب به اون بیچاره کمک کنه در تمام این مدت اقای فیلم برداری با خونسردی داشت فیلمشو می گرفت.بعد از این ده دقیقه شیره گردن اون بیچاره رو تو دهن کرد و تازه یک نگهبان با بیسیم پیداش شد و داشت از یکی دیگه کسب اجازه می کرد و می گفت هیچ کاری نمی تونیم بکنیم.بعد از یکی دو دقیقه یک مامور انتظامی اومد و با شلیک چند گلوله کلت شیر رو زخمی کرد و یکی دو نفر تونستن برن داخل و اون بیچاره رو بیرون بیارن.تازه وقتی اونو اوردند بیرو یک نفر که معلوم بود هیچ چیزی در مورد کمک های اولیه یا همان CPR نمی دونه سعی می کرد به اون نفس مصنوعی و ماساژ قلبی بده.

منظورم اینه که ما چرا باید اینقدر بدون فکر و بدون برنامه باشیم که در جایی که احتمال حمله شیر به انسان وجود داره حداقل یک اسلحه بیهوش کننده یا یک اسلحه شکاری نداشته باشیم.که با چنین فاجعه ای روبرو شویم.این در مورد همه موارد ما صدق می کنه امروزه در دنیا قبل از اینکه حادثه ای اتفاق بیافتد همه خطرهای موجود در یک محیط شناسایی می شوند و همه راه های مقابله با آن پیشبینی می شوند.همه امکانات لازم برای نجات جان انسانها و حتی حیوانات آماده می شود.

می خواهم بدانم که چند نفر از ما ایرانیها با کمک های اولیه آشنایی داریم و اگر کسی از افراد فامیلمان دچار حادثه ای شده باشد چه کاری می توانیم برایش انجام بدهیم.باور کنید ممکن است برای هر فردی اتفاق بیافتد که یک ثانیه تصمیم گیری زودتر بتواند باعث نجات جان عزیز ترین کسان ما بشود. 

این هم فیلمش ولی اگر خیلی حساس هستید توصیه می کنم نگاه نکنید

پی نوشت:خوشبختانه بعد از اینکه فیلم را در یو تیوب پیدا کردم و بصورت کامل دیدم ،نیروهای امدادی که بعد از چهل و پنج دقیقه به محل رسیده بودند جان اون شحص که ظاهر رام کننده شیر است نجات دادند.

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 10:56  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

با سلام

مدتي است كه كم مي نويسم و بار ها هم علتش را نوشته ام ولي باز دوستان مي پرسند چرا؟ خوب امروز تصميم گرفتم با توجه به آخر هفته بودن و خلوتي سرم چند خطي بنويسم.

این هفته را تهران بودم  و در طول این چند روز فرصتي پيش آمد و چند ساعتي را خدمت دوتا از دوستان بودم این دو دوست هر دو آزاده هستند ، يعني حدود شش يا هفت سال را در اسارت گذارانده بودند ،و هر دو رسمي سپاه.يكي از خصوصيات بارزاين دو نفر پاكي و صفاي آنهاست و واقعا در گير روزمرگي و آلودگي هاي معمول ما نشده اند.

حرفها و بحثهاي جالبي بين ما بود ، يكي از این دوستان كه خيلي هم شوخ بود مي گفت چند وقت پيش جايي از من سوال شده كه چرا اينقدر جوان مانده اي مي گفت من هم جواب دادم كه والله چند سالي اينجا نبوديم كه غصه بخوريم و جوان مانده ايم.يكي از بحثهاي كه داشتيم در مورد طرح ضربتي ايمني سازي اماكن يا همان برخورد با ارذل و اوباش بود. كه این دوستان به شدت از آن دفاع مي كردند.وقتي بحث را به اينجا كشاندم كه فكر مي كنيد چه عاملي باعث شده كه بعضي ها اينقدر پرو و بي پروا شوند كه در يك محل يا منطقه كسي جرات اعتراض به انها را هم نداشته باشد. كمي تامل كردند و وقتي كه گفتم كه چه تضميني هست بعد از مدتي دوباره همين شرايط ايجاد نشود.جواب این بود كه نه این بار قول داده اند مستمر باشد!!!!؟.مي گفتند وقتي كه شخصي كه  در محلي قلدري كرده در همان محل تنبيه شود اقتدارش شكسته مي شود ولي من گفتم كه مطمئنا يك يا دو يا ده سال بعد این فرد دوباره آزاد مي شود و كينه همه اهل محل را هم در دل دارد چه تضميني هست جنايت بزرگتري مرتكب نشود.و جواب این بود كه از این ديدگاه به مسئله نگاه نكرده بودند.به هر حال نظر من در این مورد اينست كه بايد ريشه این نا بساماني ها را جستجو كرد و ديد چرا افرادي اينچنين احساس قدرت مي كنند. كه هر جوري كه دوست دارند با ديگران رفتار مي كنند.البته براي این بحثها شايد كمي دير باشد و خيلي ها زودتر از من به آن پرداخته اند.به هر حال ما در این چند روز كه تهران بوديم اثري از ديگر طرح، يعني مبارزه با بدحجابي نديديم .گرچه تيپ ها و قيافه ها هم تغييري نكرده بود و همان لباسها و قيافه ها و تيپ هاي تابستان قبل بود.به هر حال وظيفه خودم ديدم كه خسته نباشيدي خدمت دوستان طراح این دوطرح بگويم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:27  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

حیف که در زمان کودکی این اقای رییس جمهور نبود و ملت همه در گیر کوپن و دشمنان حق علیه باطل  بودند و گرنه حداقل ما هم الان یکی از مخترعان و یا حداقل دیگه یک دانشمند هسته ای بودیم و برای خودمان محافظ شخصی و اینها داشتیم.باور کنید جدی می گم البته باید فکرکنم تا همه اختراعاتم رو بیاد بیاورم ولی باور بفرمایید  این نبوغ تو خانواده ما ارثیه مثلا عموجانم یک بار اتویی ژاپنی را برای تعمیر چنان باز کرده بود که بنقل از شاهدان عینی ،دیگر هیچ تعمیرکاری موفق به بستن و جمع و جور کردنش نشده بود ، حتی  به شهادت همان تعمیر کارخود ژاپنی ها هم دیگر موفق به بستنش نمی شدند .خلاصه کلام اینکه چند شب پیش از قضای روزگار داشتیم اخبار هشت و سی رانگاه می کردم که مژده از یک کشف بزرگ دیگررابدست توانمند یک دانش آموزدختر دیگر شنیدیم. دستگاه شارژر باتری قلب ،ما رو می گی با کلی علاقه و دقت متوجه تلفزیون شدیم ولی با کمال تعجب تنها چیزی که دیدیم یک آرمیچر بود ازهمانهایی که امروزه توی هر اسباب بازی چینی که نگاه کنی یکی دو تاش هست و به این آرمیچر هم یک اهرمی وصل شده بود که قراره با حرکت بدن, باتری قلبی رو شارژ کنه.باور بفرمایید من همان دوم ابتدایی که بود ان کار انجام داده بودم البته اون زمان هنوز قلبها نیازی به باتری نداشتند و من بجای اون یک لامپ را روشن می کردم و بجای این اهرمه هم یک پروانه به آرمیچر وصل کرده بودم که با گذاشتنش زیر آب با چرخیدن انرژی هسته ای ...نه ببخشید انرژی الکتریکی تولید می شد.

البته نه اینکه  من که مهندس برق باشم اینها رو می فهمم, باور بفرمایید که هرکسی دو کلاس سواد داشته باشد می فهمد که تجهیزاتی که قرار است با سلامتی انسان سر و کار داشته باشند, خصوصا انهای که قرار است در بدن انسان کار گذاشته بشوند ، باید از کیفیت بسیار بالای برخوردار باشند تا هم اینکه مانع از ورود هر گونه آلودگی در بدن شوند و هم بصورت ناخواسته باعث آسیب به بدن انسان نگردند .

برای اگاهی بیشتر باید عرض کنم که  آی سی های الکترونیکی سه کلاس و درجه کلی دارند. درجه یا کلاس اول کلاس صنعتی ,درجه یا کلاس دوم کلاس نظامی چون که تجهیزات نظامی معمولا در شرایط و بدتری باید کار کنند و اخرین کلاس کلاس پزشکی که این آی سی ها باید از کیفیت بالای برخوردار باشند چونکه هرگونه خرابی این تجهیزات ممکنه که به قیمت جان یک انسان تمام بشه.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:29  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

پنجشنبه 24 اسفند

چند روز آخر را در سويس بيشتر به خريد پرداختيم هر كسي هر چيزي مي خواست بخرد مي خريد .اين چند روز، ديگر جاي خاصي، حداقل در اطراف نمانده بود كه نرفته باشيم؛ هر جا را شد پياده يا با اتوبوس رفتيم.

الان كه دارم مي نويسم در پرواز برگشت به استانبول هستم.خاك كشور سويس را ترك كرده ايم ولي شايد هنوز در آسمان اين كشور باشيم به هرحال اينجا كشوري دوست داشتني و كوچك بود و ابتدا تا انتهايش را ميشد در  سه ساعت رفت.بگذاريد از شام ديشب بگويم.ديشب مهماني شامي از طرف شركت برايمان ترتيب داده شده بود. در يك رستوران ايتاليايي عجيب اينجا بود كه من كه معمولا شام را خيلي ظرفيت ندارم و سبك مي خورم ديشب حسابي جا داشتم. باز هم همه چيز به زبان آلماني بود منو غذا هم همينطور، نفري كه از شركت همراه ما بود و مدير پروژه اموزشي شركت بود ،بايد همه چيز را برايمان ترجمه مي كرد جالب تر از همه خود مدير رستوران بود كه فكر كنم آلماني هم زياد نمي دانست و همه چيز را به ايتاليايي ميگفت و بعد همراهمان برايمان ترجمه مي كرد ،ابتدا پرسيد از كجا آمده ايد وقتي شنيد ايراني هستيم گفت كه قبلا يكي از دوستانم به ايران آمده بود و كلي از ايران تعريف كرد و از پسته ايراني گفت به هر حال اين ايتاليايي هم آدم جالبي بود و خيلي با آرامش حرف مي زد و بنوعي به آدم آرامش مي داد ؛رستوران هم محيط زيبايي داشت اينجا چه در مغازه ها و چه در رستورانها خيلي به نور پردازي اهميت مي دهند و معمولا با تنظيم و تركيب نورها، فضاهاي بسيار زيبا و آرام بخشي را ايجاد مي كنند.ابتدا به عنوان پيش غذا برايمان سالاد سبزيجات و چند پيتزاي ايتاليائي و اسپاگتي و نوعي لازانيا يا چيزي شبيه به آن آوردند. پيتزا هاي ايتاليائي نمي دانم خورده ايد يا نه ولي شامل نون پيتزا و پنير پيتزا و مقدار سس مي شود البته خيلي خوشمزه بود وگرم بودن آن حسابي مي چسبيد.اسپاگتي هم كه پر از سير بود خيلي خوشمزه بود. شبه لازانيا كه وسطش با پنير  پرشده بود هم خوشمزه بود.تقريبا بعد از اين پيش غذا همه سير بودند و فكر نمي كرديم بتوانيم چيز ديگري بخوريم.آها راستي در كنار اين غذا ها يك چيز ديگري هم بود كه اولش كسي نمي دانست چيست چيزهاي حلقه اي شكلي بود كه دورش رو هم ارد و تخم مرغ زده بودند و وقتي خورديم متوجه طعم درياي آن شديم هركسي حدسي مي زد يكي مي گفت ميگو اِ يكي مي گفت ماهيه ولي من  با توجه به بچه بندر بودنم همان ابتدا حدس زده بودم كه چي باشد ،البته كمي شك داشتم شايد نوعي صدف باشد.ولي وقتي از همراهمان پرسيديم كه چيست اون بنده خدا هم اسم انگليسيش رو نمي دانست ولي وقتي به تعداد پاهاش اشاره كرد من ديگر مطمئن شدم كه همان مركب ماهي يا هشت پاي خودمان است.تازه بعضي از دوستان اه و اوهشان شروع شد كه اي بابا حرام بود كاش نمي خورديم. اين ايتاليائي هم كه آدم بسيار جالبي بودهر غذايي كه مي آورد آخرش كه غذا رو مي خورديم با علاقه فراوان مي پرسيد كه چطور بود؟ خوب بود؟ نمي دانم كه ايا واقعا برايش مهم بود يا اينكه يه نوع ژست بود كه توي اين گونه رستورانها مده.تازه بعد از اين غذاي اصلي كه ماهي و ميگو بود رو آورد. يك تكه ماهي و دوتا هم شاه ميگو كه به خيلي جالب هم تزيين شده بود وبراي وسط ميز هم يك ديس بزرگ شاه ميگو، خلاصه من كه افتادم به جون شاه ميگو ها تا جا داشت خوردم يكي از بچه ها هم كه با همان اسپاگتي و پيتزا سير شده بوده، من ترتيب ميگو هاي اون رو هم دادم.

البته ماهي رو هم تست كردم ولي زياد جالب نبود بعد از ميگو ها تازه هوس بستني كرديم مثل اينكه بستني ايتاليائي هم توي دنيا معروفه خلاصه بستني را هم سفارش داديم  بستني هم بد نبود ولي بيشتر به خامه مي خورد تا بستني ،و اصلاي به پاي بستني ايراني نمي رسيد جالب اين بود كه هر كسي  چيزي رو نمي خورد  ايتاليائيه كلي اصرار مي كرد كه جون من بايد بخوري من ناراحت مي شم و اين حرفا، البته ما كه نمي فهميديم چي مي گفت ولي به نظر اين طوري مي اومد.خلاصه شام آخر رو هم كلي حال و صفا كرديم و حدودا دو ساعتي رو در رستوران بوديم .البته به نظر مي رسيد كه  كه اينجا رسم بر اِينه و همه زمان زيادي  رو در رستوران مي گذرونند.

از موارد  جالب ديگر اينجا اين بود كه ساعت هشت همه فروشگاه ها تعطيل مي شوند و فقط بارها و رستورانها و اين قبيل موارد باز هستند.و اين براي ما ايرانيها كه معمولا تا پاسي از شب توي خيابانها  پرسه مي زنيم يه كم عجيب بود.البته توجيه من اينه كه خريد و تماشاي ويترين مغازه ها براي ما ايرانيها جنبه تفريح و سرگرمي داره ولي اينجا آنقدر تفريحات سالم وناسالم هست كه همه مي توانند استفاده كنند.

اينجا همين كه يك روز هوا افتابي مي شد مردم به سمت تفريحات هجوم مي آوردند. مثلا همان روزي كه ما تيتليس رفته بوديم آسمان پر شده بود از اين چتر بازهاي  گلايدر كه اسم دقيقش را نمي دانم و چند روز پيش هم اسمان پر بود از گلايدر ها و هواپيما ها ملخي؛ خيلي ها رو مي ديديم كه خانوادگي يعني پدر، مادر و بچه ها هر كسي سوار بر دوچرخه دارند صفا مي كنند.پيرزنها و پيرمردها هم جداگانه معمولا با يكي دوتا سگ در حال قدم زدن بودند.
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:14  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

پنجشنبه24 اسفند

امروز كه دارم مي نويسم آخرين روزي است كه در سويس هستيم و ساعت يك ربع به پنج پرواز برگشتمان است.البته امروز من بايد در مورد تيتليس و شهر لوزرن كه يكشنبه رفتيم بنويسم.

اين تور يك روز توسط شركت آلستوم برايمان ترتيب داده شده بود.و راننده همان راننده اي بود كه ما را از فرودگاه به هتل آورده بود.قرارمان ساعت هشت و دم در هتل بود.شب قبلش از طريق اينترنت به سايت تيتليس رفتيم و اطلاعات را گرفتيم شنبه دماي هواي تيتليس به منفي پانزده درجه رسيده بود بنابر اين بايد خودمان را براي يكي از  سردترين روزهاي زندگيمان آماده مي كرديم.خوشبختانه يكشنبه هوا كاملا آفتابي بود.از وتينگن تا تيتليس  حدود يك ساعت و نيم راه بود و ما در مسير فرصت داشتيم كه از مناظر و طبيعت زيباي سويس لذت ببريم.تتليس تقريبا در مركز سويس و در قسمت كوهستاني سويس واقع شده و با توجه به اينكه ما در شمال سويس بوديم مسير حركتمان به سمت جنوب بود. يكي از جالبي هاي سيستم موبايل اينجا اينست كه، شما وارد هر منطقه اي كه مي شويد گوشي موبايل شما نام منطقه را در گوشه اي مي نويسد البته اين مختص سويس نيست و در تمام اروپا به همين منوال است. حتي در فرودگاه اتاتورك ،درتركيه  هم ما كلمه فرودگاه اتاتورك را روي موبايلمان داشتيم.خوبي اين نوشته اين بود كه بدون نياز به تابلو نام هر شهر يا منطقه ،ما مي فهميديم كه الان در كدام منطقه يا شهر هستيم.خلاصه با نزديك شدن به منطقه كوهستاني سويس كم كم كوه هاي پوشيده از برف هم خودنمايي مي كردند.و اين كوه هاي سرتا پا سفيد در كنار زمين سبز و مخملي اطراف مناظر بسيار زيبايي را به تصوير مي كشند كه واقعا انسان از ديدنشان سير نمي شود.از ديگر زيبايي هاي سويس درياچه هاي آنست و اين كشور به كشور درياچه ها معروف است. تازه وقتي كه من در كنار محيط يكپارچه سبز  تصوير كوه پوشيده از برف را دردرياچه هاي زيباي سويس ديدم تازه فهميدم كه چرا مي گويند سويس كشور زيبايي است.اين هم دو عكس از اين مناظر چشم نواز گرچه من معتقدم كه هيچ دوربيني نمي تواند زيبايي ها را آنگونه كه هست به تصوير بكشد.

 

 

 

تيتليس يكي از معروف ترين پيست هاي اسكي اروپا است و شايد هم دنيا و از ورودي تا نوك قله تله كابين دارد. كه البته براي رسيدن به بالا ترين نقطه كوه بايد چهار بار تله كابين را عوض كنيد.

قيمت بليط تا بالاي قله حدود هشتاد فرانك بود كه خود شركت تهيه كرد و گرنه فكر نمي كنم اكثر دوستان من پايه بودند و حاضر مي شدند هزينه را پرداخت کنند.خوشبختانه هواي امروز در بالاي قله گرمتر از ديروز بود و حدود هشت درجه زير صفر بود با توجه به خوبي هوا خيلي شلوغ بود و ملت همه وسايل اسكي يا سنو بورد بدست امده بودندتا از اين روز تعطيل بسيار عالي، لذت ببرند.و براي اولين بار اينجا هم مقداري در صف مانديم.

از همين ابتدا احساس مي كردم كه كفشم جوابگوي سرماي بالاي قله نيست و چون از قبل تجربه يخ زدن انگشتهاي پا را در برف داشتم و مي دانستم چطور مي تواند يك روز خوب آدم را خراب كند.تصميم گرفتم كه اگر كفش كوهي براي اجاره باشد.بروم و اجاره كنم رفتم از قسمتي كه وسايل اسكي اجاره مي دادند پرسيدم خوشبختانه داشتند ولي وقتي كه قيمت را پرسيدم و جواب يازده فرانك را شنيدم نمي دانم چرا خود به خود انگشتان پام شروع به گرم شدن كردند و من هم از اجاره كفش منصرف شدم!!!.

اولين قسمت مسير را با يك مونوريل بالا رفتيم.و دومين و سومين قسمت را هم با جماعت عظيم اسكي پوش با تله كابين بالا رفتيم.البته در هر قسمت تعدادي جدا مي شدند و با اسكي به پايين مي رفتند و تعدادي هم كه از قسمت هاي بالاتر با اسكي امده بودند پايين، دوباره سوار مي شدند و بالا مي آمدند اين دو مرحله را كه بالارفتيم توقفي كرديم و نگاهي به اطراف انداختيم در اين قسمت يك رستوران و بار وجود داشت كه بار كلا از يخ ساخته شده بود.و جاي بسيار جالبي بود و عده زيادي هم مشغول افتاب گرفتن بودند.

در اينجا از زبان ها مشخص بود كه از همه اروپا براي اسكي و تفريح به اينجا مي ايند.جالب اينجا بود كه تعداد زيادي هم هندي و ژاپني ديده مي شد كه تعدادي با تيپ و ظاهر توريستي مثل ما بودند و تعداد زيادي از هندي ها هم با وسايل اسكي بودند.

تكه آخر مسير تا قله را با تله كابينهاي خاصي بالا رفتيم كه حين بالا رفتن دور خود مي چرخيد و شما فرصت داشتيد كه همه اطراف را ببينيد و طبق نوشته هاي كه زده بود اين اولين تله كابين از اين نوع در جهان مي باشد.و اين مطلب را به همه زبانها حتي عربي (بغيراز فارسي) نوشته بودند و يك مورد ديگر هم اينكه روي هر يك از تله كابين ها پرچم يك كشور زده شده بود وهمين طور در ورودي هم پرچم تمامي كشور ها نصب شده بود. ولي ما كه اثري از پرچم سه رنگ جمهوري مبارك اسلامي نديديم.

در بالاي قله  كه سه هزار هفتصد وبيست متر ارتفاع داشت مناظر اطراف بسيار زيبا و دل انگيز بود يكي از مواردي كه در پايين و در تبليغات تيتليس ديده بوديم. پارك يخي و غارهاي يخي آن بود كه ما در بالاي قله كه دربعضي از قسمتهاي ان هم باد بسيار سردي مي وزيد وبرف هار را دوباره بلند مي كرد و به صورت آدم مي پاشيد هرچه گشتيم اثري نديدم و از چند نفر هم كه پرسيديم جواب دقيقي نگرفتيم ولي بعدا كه نقشه ها را با دقت نگاه كردم به اين نتيجه رسيدم كه بايد قسمتي از مسير را با اسكي يا با تله اسكي پايين مي رفتيم تا به اين مكان زيبا مي رسيديم.و اين هم با لباسها و كفشهاي ما غير ممكن بود.از قله پايين امديم و در تيتليس غذا را خورديم كه من يك غذاي سويسي كه همه اش ماكاروني و نوعي پنير بود را سفارش دادم  غذاي بدي نبود و خوشمزه بود در كنارش هم يك نوع سس ميوه اي بود كه به نظر من تركيبي از پوره ي سيب، هلو زرد آلو بود.

بعد از نهار كه ساعت دو خورديم به سمت شهر لوزرن يكي ديگر از شهرهاي بزرگ سويس حركت كرديم.

لوزرن هم تقريبا بافتي مانند زوريخ دارد يعني باز يك درياچه و يك رودخانه كه شهر را نصف مي كند.

همزمان با ورود ما به شهر لوزرن مثل اينكه يك بازي فوتبال باشگاهي داشت شروع مي شد و ملت همه با پرچم هاي زرد و لباسهاس زرد به سمت استاديوم مي رفتند و اين هم براي ما صحنه جالبي بود.

بالا و پايين رفتنمان در تتليس بيش از چهار ساعت طول كشيده بود و تعدادي از دوستان خسته بودند بنابر اين در لوزرن زياد نمانديم. و زود برگشتيم، از زيبايي هاي لوزرن كه ما  ديديم پل چوبي قديمي بود كه يكبار هم در سال 1993 آتش گرفته بود و حدو هفتاد در صد آن در آتش سوخته بود.قسمت زيادي از اين اثر زيبا از بين رفته بود در قسمت طاقي شكل اين پل در بالاي ان  تقريبا هر دومتري يك تابلوي نقاشي  كشيده شده بود كه احتمالا به تاريخ اين پل و اين شهر بر مي گشت از پل قديمي عبور كرديم و چند دقيقه را هم در قسمت قديمي اين شهر زيبا قدم زديم و به سمت ميني بوس برگشتيم تا اين شهر را ترك كنيم ،البته تصميم داشتيم سري هم به موزه ماشين اين شهر بزنيم كه متاسفانه تعطيل بود و فقط ما از پشت شيشه هاي ان توانستيم قطاار ها و ماشينهاي قديمي را ببينيم.اين طور كه راننده مي گفت از قديمي ترين تا جديد ترين ماشينها در اين موزه وجود دارد.

شايد اين يكي از آخرين مطالبي باشد كه در سويس مي نويسم بنابر اين اجازه بدهيد يك توصيف كلي از اين كشور برايتان داشته باشم.مردم بسيار آرام و خوبي دارد و در طول اين سفر هيچگاه احساس نكرديم كه نگاهي ناشي از عدم اعتماد به ما مي شود و هر وقت از كسي سوالي پرسيديم  خيلي دوستانه سعي مي كردند به ما كمك كنند.حداقل شهر بادن و روستاي وتينگن شهر بسيار آرام و امني مي باشد و در هر ساعتي از شب مي شد به تنهايي بيرون رفت وقدم زد و زياد پيش مي امد كه مي ديديم يك دختر بچه تنها در يك مكان خلوت بدون هيچگونه احساس ناراحتي در حال قدم زدن است.كشور بسيار گراني است حتي هزينه حمل و نقل عمومي در اينجا بسيار زياد است.اجاره ماهيانه يك منزل كوچك در اينجا نزديك سه هزار فرانك است و در اينجا دولت ماهيانه به همه پول مي دهد (همان پول نفتي كه قرار است آقاي احمدي نژاد هم به ما بدهد) يك خانواده ايراني كه از فاميلهاي يكي از دوستان بودند مي گفتند كه به خانواده چهار نفره آنها ماهيانه سه هزار و پانصد فرانك دولت پول مي دهد. ولي اين پول را بايد همه را هزينه كنيد و در اخر ماه فاكتورهاي بيمه و هزينه هاي تحصيلي و غيره را به دولت ارائه كنيد.در ضمن اين خانواده ايراني هر دو نفر شاغل بودند.

مشكلات سويس بيشتر با مهاجران كشورهاي بالكان است كه بعد از جنگ بالكان از بوسني و صربستان به اين كشور آمده اند و بهمين خاطر كشور سويس ديگر به راحتي مهاجر نمي گيرد و حداقل بايد دوازده سال در اين كشور شاغل باشيد شايد به شما اقامت دائم بدهند.حتي اگر با يك سويسي ازدواج كنيد بايد درامد بالاي حدود هفت هزار فرانك داشته باشد تا بتواند براي شما اقامت دائم سويس بگيرد.در آمد كشور سويس حدود هفتاد درصد از بانكداري و صنعت بيمه است و در زمينه كشاورزي، صادرات خاصي ندارد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 13:37  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

شنبه 19 اسفند

كم كم نوشته هام كه قرارم بر اين بود كه روزانه باشد، دارد به سه يا چهار روزانه تبديل مي شود .روز جمعه را بعد از كلاس طبق توصيه استادمان كه چند روز پيش در مورد جاهاي ديدني بادن به محلي به اسم بالدگ اشاره كرده بود به آنجا رفتيم.بالدگ منطقه اي روستايي و در ارتفاعات اطراف شهر بادن است. كه ما به كمك همان بليط طلايي مان به آنجا رفتيم.منطقه ي بسيار زيبايي بود و رستوراني بسيار جالب در آنجا وجود داشت وجالب اين بود كه در يكي از مزارع كنار جاده يك حيوان عجيبي ديديم كه من فكر مي كردم فقط در آمريكاي جنوبي يافت مي شود. اين حيوان لاما نام دارد و بقولي به آن شتر بي كوهان هم مي گويند به هر حال برايمان جالب بود چند عكسي هم از اين شتر عجيب گرفتيم.

استادمان گفته بود كه در اين منطقه منظره خوبي از اطراف ديده مي شود كه ما در ابتدا چيز خاصي نديديم.

ولي بعد يك برج بتوني مخابراتي توجه ما را به خود جلب كرد  يكي از دوستان گفت شايد بايد برويم آن بالا، گرچه به ظاهرش نمي خورد كه بشود از آن، بالا رفت.به هر حال به سمت برج رفتيم در پايين برج چند تا كودك داشتند از پله هاي برج بالا مي رفتند.در پشت سرشان هم تقريبا همزمان با ما خانمي كه همراه آنها بود به كنار برج رسيد .از خانمه پرسيدم كه ايا مي توان به بالاي برج رفت؟ گفت بله و خودش هم به سمت بالاي برج رفت.ما هم چند دقيقه بعد از پله ها بالا رفتيم. حدودا صد و هفتاد پله بود و وقتي كه به بالاي برج رسيديم همگي به نفس نفس افتاده بوديم، گرچه مناظري كه در آن بالا ديديم واقعا ارزش ديدن داشت .از آن بالا همه ي منطقه ديده مي شد.كار جالبي كه آن بالا انجام شده بود،اين بود كه در هر چهار طرف برج نقاشيي از منظره اي كه ديده مي شد روي تابلوي بزرگي به ابعاد تقريبي دو متر  در 60 سانتي متر كشيده شده بود و نام تمامي مناطق را مشخص كرده بود مثلا در جايي كه شهر بادن را مي ديديم روي تابلو نقاشي هم محل شهر را مشخص شده بود و در مورد كوهها و دره ها هم اسم و ارتفاع كوه را روي تابلو مشخص كرده بودند. به هر حال ،جالبي كار اين بود كه برج كاربرد مخابراتي داشت و اطراف آن ديش هاي مخابراتي و انتن هاي موبايل نصب شده بود و كاربرد توريستي آن احتمالا ابتكاري جالب بود كه بعدا اضافه شده بود.

خلاصه از برج پايين آمديم و با اتوبوس بعدي به ايستگاه بادن برگشتيم.بقيه روز اتفاق خاصي نبود .

روز بعد يعني شنبه را طبق تصميم قبلي به شهر بير رفتيم؛ كه تا شهر بروگ را با قطار و بقيه مسير را با اتوبوس رفتيم چونكه تا قطار بعدي به مقصد اين شهر زمان زيادي مانده بود.

بير بيش ازيك روستاي كوچيك نبود و چون چيز خاصي نديديم پس از نيم ساعتي پياده روي به شهر بروگ برگشتيم. هنگام رفتن به بير در مسير و در قسمتي از شهر بروگ يك سري از بچه ها را ديدم كه لباسهاي خاصي پوشيده اند و كه كنجكاوي من را برانگيخت.در هنگام برگشت از بير به دوستم پيشنهاد كردم كه يك سري به آن محل بزنيم شايد چيز جالبي باشد.  در نزديكي محلي كه ديده بودم از اتوبوس پياده شديم . از دور،محل، به  يك زمين ورزشي مي مانست دوستم گفت كه احتمالا چيز خاصي نيست و يك كمپينگ مدرسه اي است چون چند تا چادر هم زده شده بود.وقتي نزديكتر رسيديم، قضيه جالب تر شد محل كه كمي پايين تر از محيط اطراف بود  مشخص بود كه جزء آثار باستاني است وقتي كه رسيديم از روي تابلويي كه آنجا نصب شده بود و خوشبختانه چند خطي هم به انگليسي نوشته شده بود توضيح داده بود كه محل يك آمفي تئاتر ده هزار نفري بوده و مربوط به رومي ها بوده و تاريخ ان به قرن اول ميلادي بر مي گشت و در ادامه نوشته بود كه اين منطقه در ان زمان كمپ لژيون هاي هشت ، يازده و  بيست و يك  سپاه روم بوده كه داراي چهار دروازه بوده و توسط ديوار محصور مي شده است.

البته در نقشه اي در  تابلو، محل چهار دروازه و ساير جزييات اين منطقه را مشخص كرده بود .حالا اين از محل؛ ولي جالب اينجا بود كه دانش آموزان لباسهاي سربازان رومي را پوشيده بودند و در پايين در حال اجراي برنامه اي شبيه تئاتر بودند البته با توجه به اينكه هيچ تماشاگر بغير از ما براي اين تئاتر وجود نداشت نبايد اتفاق خاص و با اهميتي مي بود دوست داشتم كه جلوتر بروم و در مورد اين برنامه سوال كنم ولي چون احساس كردم دوستم خسته است و چندان حوصله ندارد بي خيال شدم و قدم زنان مسيرمان را ادامه داديم.

خلاصه اينكه اين ملت دوهزار سال پيش چهار سربازخارجي از مملكتشان گذشته اند امروز به عنوان يك تكليف مدرسه اي بچه هايشان را مكلف مي كنند كه در مورد آن تئاتر بازي كنند ولي ما كل تاريخ پر عظمت مملكت خودمان را فراموش كرده ايم و اگر آن خدا بيامرز هم خواست كاري كند امروزه به تمسخر از آن حرف ميزنيم و كلي هم شاكي هستيم كه عربها ابن سينا و ابوريحان و خيام را از ما گرفته اند و تركها هم مولانا را.(رجوع شود به پينوشت)

اصلا بگذريم.مسير را ادامه داديم تا به محل پارك مانندي رسيديم به داخل پارك رفتيم كه باز علامتي مانند همان علامتي كه در كنار تابلو محل قبلي ديده بوديم.(كلاه يك سرباز رومي) توجه مرا جلب كرد به سمتي كه تابلو اشاره كرده بود رفتيم.در كنار كليسايي كه بنظر زيادهم قديمي نمي آمد ودر كنار ساختمان زيبا وقديمي ديگري ،باز هم محلي پايين تر از سطح زمين توجه مان را جلب كرد. به كنارش كه رسيديم با تابلويي كه در كنارش زده بود  مشخص مي كرد كه به محل يكي از دروازه هاي همان كمپ رومي رسيده ايم.البته تنها پي ديوارها و دروازه  باقي مانده بود.

در كنار اين محل حوض سنگي و زيبايي قرار داشت كه گرچه چندان بزرگ نبود ولي پر از ماهي هاي رنگارنگي بود كه بعضي هايش هم خيلي بزرگ بودند.

قدم زنان از پشت ساختمان زيبا و قديمي رفتيم و به جايي در پشت رسيديم كه بنظر مي آمد يك مزرعه كوچك براي سرگرمي بچه ها درست كرده اند و همه حيوانات مزرعه از قبيل گوسفند، گاو ،اسب،الاغ،مرغ و خروس و خوك هم در آن  قرار داده بودند.من كه تا به حال خوك نديده بودم چند دقيقه اي به خوكها نگاه كردم و چند عكسي هم از حيوانات مزرعه گرفتيم.از پشت دور زديم و به كنار كليسا برگشتيم در كنار درب كليسا نوشته بود كه ورودي ده فرانك و به نظر موزه اي چيزي مي رسيد كه به ريسكش نمي ارزيد كه بريم و داخل را ببينيم و ده فرانك بديم،يك وقت مي ديدي چيز خاصي ندارد. به هرحال  بي خيال شديم و راه را ادامه داديم.و از پارك خارج شديم در هنگام  خروج از پارك سنجابي قهواي و زيبا كه داشت در زير چمنها بازي مي كرد و از اين درخت به ان درخت مي پريد توجه ما را جلب كرد و چند عكسي هم از اين سنجاب زيبا گرفتيم.

پس از خروج از پارك قدم زنان به ايستگاه قطار آمديم و به بادن برگشتيم.امروز را هم مهمان مكدونالد شديم.البته مكدونالد بادن هم بزرگتر و هم خلوت تر از مشابه زوريخي خود بود.بعد از نهار مقداري در خيابانهاي بادن  قدم زديم چونكه امروز بنوعي از همه روزهاي ديگر شلوغ تر بود وهمه در حال خريد بودند از دور صدايي آشنا بگوشم رسيد به دوستم  گفتم نكند اينجا هم از اين كولي ها يا بقول خودمان غربت هست و دارند تنبك مي فروشند (البته شوخي بود) جلوتر كه  رفتيم ديديم كه گروهي چهار پنج نفره افريقايي دارند آواز مي خوانند و همه هم لباس محلي كشورشان را پوشيده بودند. يك نفرشان گيتار يكيشان از اين تنبك بلندا كه نمي دونم اسمش چيچيه ميزد و يكي دوتاي دگرشون هم مي خوندند.ملت هم دورشان جمع بودند و بعضي ها هم يه كمي قرشان گرفته بود و يه خورده با آهنگ تكون مي خوردند به هرحال اين  هم جالب بود و هركسي هم دوست داشت يه پولي برايشان مي انداخت ولي واقعا صداي دوتا خواننده شان خيلي قوي بود و من كه اولش باور نمي كردم هيچ بلندگويي يا اكويي در كار نيست.ناگفته نماند كه كارشان خوب بود و خيلي جالب مي خواندند.در گوشه ديگري گروهي به نظر مي آمد كه دارند براي مؤسسه خيريه اي، چيزي، كمك جمع مي كنند.يك سري هم به يكي از فروشگاههاي زنجيره اي زديم و بعدش به هتل برگشتيم.هوا اينقدر عالي بود كه تصميم داشتم بعد از استراحت مختصري دوباره بيرون بروم. ولي مشغول اينترنت شدم و ديگر بيرون نرفتم.

پينوشت:

البته این نوشته قبل ازانتشار  خبر فيلم300  و توهين به ايراني ها نوشته شده بود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 19:26  توسط مِــــيْـــــــــــدی